.
يكشنبه 1 اسفند 1395.
چشمهاي گوگل همه جا هستند، در خيابانها، ايستگاهها، سالنها… يادت باشد، همه مردم به دو دسته تقسيم شده اند: پاك و مشكوك!”... هر بار كه جستجويي ميكنيد، هر بار كه صفحه اي باز مي كنيد، هر بار كه نقشه اي مي بينيد، هر بار كه ايميلي ميفرستيد، هر بار كه در فضاي اسناد گوگل چيزي قرار مي دهيد، و كلاً هر بار كه كاري ميكنيد كه به گوگل ربطي دارد، همه اين اطلاعات بعنوان سوابق شما ذخيره مي شود. مطمئن باشيد كه دولت آمريكا، با اين اطلاعات خيلي كارها مي تواند بكند.
 
به گزارش سرويس وبگردي سيتنا (citna.ir)، خبرنامه‎ي "شوراي بازرگاني ايرانيان دبي" در شرح واقعه‎اي با ترجمه "عليرضا عباسي" آورده است:
 
وقتي هواپيما در فرودگاه بين المللي سانفرانسيسكو به زمين نشست و آقاي ديويد از هواپيما پياده شد، هنوز شنگول بود. يك ماه كامل را در جزيره اختصاصي در مكزيك خوش گذرانده بود. هفته اي سه روز غواصي كرده بود و بقيه روزها را هم خوش گذرانده بود. حالا بعد از برگشت و در ترمينال فرودگاه، هنوز شادابي در وجودش موج ميزد.
 
اما وقتي بيشتر از چهار ساعت در صف كنترل پاسپورت منتظر شد، آرام آرام دچار نگراني و اضطراب شد. مأمور كنترل پاسپورت مرتب با كامپيوترش كار ميكرد و انگشتان سنگينش را روي كيبور ميكوبيد. خانمي كه جلوتر از ديويد در صف بود ميگفت: "امان از تكنولوژي!” و با انگشت به بيلبوري اشاره ميكرد كه روي آن نوشته شده بود: "مسافرت ‐ تقويت شده با گوگل!”
 
ديويد تقريباً دو ماه پيش از شركت سابقش استعفا داده بود. سعي كرده بود اين يك ماه را خوش بگذراند و به هيچ چيز فكر نكند جز تفريح! بخاطر همين هم به مكزيك رفته بود. وقتي نوبت ديويد شد، پاسپورتش را به مأمور داد و گفت: "عصر بخير، خسته نباشيد”. مأمور پاسپورت را زير اسكنر گذاشت و چيزهايي تايپ كرد. با لحن خشكي گفت:
"درباره ي ماه جون ۱۹۹۸ چي داري بگي؟”
ديويد متعجب پرسيد: "ببخشيد؟! راجع به چي؟”
"در ۱۷ جون ۱۹۹۸ يك ايميل فرستادي و نوشتي كه ميخواهي به يك فستيوال حمله كني!”
وقتي ديويد را به اتاق بازجويي فرودگاه بردند، با مرد نسبتاً مسن و قدبلند مواجه شد كه پاي كامپيوتر نشسته بود و چيزهايي تايپ ميكرد. بازجو پرسيد:
"در مورد سرگرمي هايتان بگوييد… اهل مواد منفجره و موشكهاي مدل هستيد؟”
"عذر ميخوام، اهل چي؟!”
"ساخت مدل از مواد منفجره و موشكهاي قابل پرتاب”
ديويد اصلاً نميدانست جريان چيست. جواب داد: "نه، به هيچ وجه!”
بازجو با لحن ملايمي گفت: "اين را ميپرسم چون گوگل اينجا در كنار ايميلهايتان تعداد زيادي تبليغات موشكهاي مدل نشان مي دهد”
ديويد با دلهره پرسيد: "شما داريد ايميلها و جستجوهاي من رو نگاه ميكنيد؟!”
"نه، نگران نباشيد. من كار غير قانوني نميكنم، ولي گوگل متناسب با محتواي ايميلها و جستجوهايتان، تبليغاتي در كنار صفحه شما نشان مي دهد. اگر خواستيد بعداً بروشور آن را به شما مي دهم كه مطالعه كنيد! لطفاً آرام بنشينيد تا كار من تمام شود…”
 
ديويد از كوره در رفت: "آقاي محترم، تبليغات هيچ معنايي نميدهد! اينها فقط تبليغ هستند!”
"بله آقا، متوجه هستم. اصلاً من براي همين اينجا هستم تا با شما صحبت كنم! حالا براي من توضيح دهيد كه چرا تبليغات موشكهاي مدل اينقدر زياد براي شما نمايش داده مي شود؟”
ديويد كلي به مغزش فشار آورد تا بالاخره موضوع را فهميد: "آهان، يادم اومد. من در گروه علاقمندان به قهوه اسپرسو عضو هستم و يكي از اعضاي فعال هم هستم. چند وقت پيش با يك سايت قهوه فروشي همكاري كرديم كه اسم محصولاتش را گذاشته بود سوخت موشك! احتمالاً همين قضيه گوگل را گيج كرده…”
 
حالا اوضاع بهتر شده بود. ديويد نفس راحتي كشيد. ولي بازجو همچنان مشغول جستجو در كامپيوترش بود:
"در مورد جنگ خليج چي داريد كه بگيد؟”
دلهره دوباره سراغ ديويد آمد، ولي اين بار ميتوانست بهتر فكر كند: "اون فقط يك مهماني بود، جشن هالووين!
ما براي اين مهماني اسم جنگ خليج را انتخاب كرده بوديم!”
"و شما در آن مهماني با لباس…”
"لباس مبدل يك تروريست با كمربند انتحاري را پوشيده بودم!”
ديويد ظاهراً جواب محكمي داده بود، ولي هنوز به خودش ميلرزيد…
 
بازجويي ديويد تا ساعت ۳ صبح طول كشيد. وقتي آزاد شد، تنها چمداني كه در محوطه ترمينال ديده مي شد، چمدان او بود. كاملاً معلوم بود كه چمدان هم بازرسي شده و كاملاً به دقت بسته شده بود. لباسهايش از گوشه چمدان بيرون زده بود…
وقتي به خانه رسيد، چمدانش را باز كرد. مجسمه هايي كه بعنوان سوغاتي خريده بود، همه شكسته بود! روي لباس سفيد جديدش هم جاي يك چكمه ي كثيف بود! لباسهايش ديگر بوي مكزيك را نمي داد، همه چيز بوي فرودگاه گرفته بود…
 
چند روز بعد ديويد با دوستش مايا توي پارك قرار داشت. مايا از كاركنان جديد گوگل بود. خيلي وقت بود همديگر را نديده بودند. بعد از خوش و بش، ديويد پرسيد:
"مايا، دربار هي برنامه مشترك گوگل و پليس مرزي چيزي ميداني؟”
مايا يكدفعه ساكت شد! با ترس گفت: "اصلاً به آن طرف نگاه نكن! بالاي آن تير چراغ برق، يكي از گيرنده هاي بيسيم ماست. يك دوربين با لنز خيلي باز و دقت خيلي بالا، كه همه چيز را زير نظر دارد! سعي كن وقتي حرف ميزني رويت به آن سمت نباشد…”
 
ديويد از تعجب خشكش زد! با وحشت پرسيد: "حتماً شوخي ميكني! اين ديگر واقعاً احمقانه ست!”
در مقياس گوگل (بعنوان بزرگترين شركت جهان در سال ۲۰۰۸ )، قرار دادن دوربينهاي فراوان در سطح شهر و شبكه كردن آنها، هزينه چنداني نداشت. مخصوصاً كه نمايش تبليغات در سايت متناسب با نقاط شهري، سودآوري اقتصادي بالايي همراه دارد. ديويد هم مثل بقيه مردم، تابحال توجهي به اين دوربينها نكرده بود.
مايا دست ديويد را كشيد: "با من بيا”
وقتي به نقطه امني رسيدند، مايا توضيح داد:
"ما با پليس مرزي قرارداد داريم. آنها قول داده اند كه به محتواي جستجوي كاربران كاري نداشته باشند، ما هم قول داده ايم كه به پليس بگوييم كه به هر كاربري چه تبليغاتي را نشان ميدهيم…”
"آخه چرا؟! نگو كه ياهو هم همين كار را ميكند!”
"خوب راستش، چرا! ياهو هم اين كار را ميكند، ولي ما به اين بهانه اين كار را نميكنيم. ميداني كه، ما به حزب دموكرات نزديكيم و جمهور يخواه ها از ما متنفرند. اين در واقع يك برنامه براي صلح و نشان دادن حسن نيت به جمهوري خواه ها بود…”
در مقابل بهت ديويد، مايا ادامه داد: "چشمهاي گوگل همه جا هستند، در خيابانها، ايستگاهها، سالنها… يادت باشد، همه مردم به دو دسته تقسيم شده اند: پاك و مشكوك!”
"خوب، پس من خيلي خوش شانس بودم كه زنده از فرودگاه آمدم بيرون!”
"پليس مرزي اجازه دارد تو را گوگل كند! جريان اين است كه، فرودگا هها بعنوان يك دروازه عمل ميكنند. به محض اينكه وارد فرودگاه شدي و از آن خارج شدي، تو ديگر يك آدم مورد نظر هستي! پليس مرزي اجاره دارد همه دوربينها را براي بررسي تو زير و رو كند، همه جستجوهاي تو را ببيند، همه ايميلهاي تو را بخواند و … البته درست است كه پليس بدون اجازه دادگاه حق اين كار را ندارد، ولي خود گوگل نتايج لازم را به آنها ميدهد…”
 
هر بار كه جستجويي ميكنيد، هر بار كه صفحه اي باز مي كنيد، هر بار كه نقشه اي مي بينيد، هر بار كه ايميلي ميفرستيد، هر بار كه در فضاي اسناد گوگل چيزي قرار مي دهيد، و كلاً هر بار كه كاري ميكنيد كه به گوگل ربطي دارد، همه اين اطلاعات بعنوان سوابق شما ذخيره مي شود. مطمئن باشيد كه يك دولت اقتدارگرا مثل آمريكا، با اين اطلاعات خيلي كارها مي تواند بكند.
 
دولت آمريكا قبلاً ۱۵ ميليارد دلار صرف يك پروژه كرده بود كه هر كس كه وارد آمريكا ميشود، انگشت نگاري و تصويرنگاري شود و همه اطلاعاتش استخراج شود. با اين كار، پليس موفق به دستگيري حتي يك تروريست هم نشده بود!
ولي امروز شما گوگل ميشويد! با دست خود همه اطلاعات را در اختيار گوگل قرار مي دهيد. ديگر پليس از شما نمي پرسد كه دوستانتان كي و كجا هستند، بلكه شما قبلاً همه آنها را در اوركات معرفي كرد هايد! گوگل كار بدي نمي كند، بلكه مطابق شعارش عمل مي كند: مرتب كردن همه اطلاعات جهان!
 
برنامه هاي در دست اقدام گوگل، خيلي گسترده تر از اينها هستند. صبر كنيد تا چند وقت ديگر سيستمهاي تشخيص الگوي گوگل راه بيفتد، آنوقت حتماً به شما خواهد گفت كه قبل از كشيدن سيفون، چه غذايي خورده بوديد! البته گوگل عنوان اين طرح را گذاشته "تشخيص الگوهاي مشكوك” ولي باور كنيد تا قبل از تشخيص الگو، نمي توان فهميد كه الگو مشكوك است! پس گوگل همه چيز را تجزيه تحليل خواهد كرد. همه تصاوير از دوربينهايش، همه صداها از ميكروفن‎هايش (كه تا چند وقت ديگر همه جا نصب خواهد شد) و كلاً همه چيز.
 
خودتان به انگيزه گوگل براي توليد بهترين مرورگر جهان (كروم) فكر كنيد!
 
البته گوگل هميشه براي كلاه گذاشتن سر افراد، روشهايي دارد. حتي اگر اين افراد پليس مرزي باشند!
ابزار نه زياد پيچيده "گوگل پاك كن”، روشي است كه همه اطلاعات و سوابق فرد را پاك م يكند. پس از آن، فرد از نظر گوگل يك فرد كاملاً پاك است. حتي تبليغات كنار صفحات او هم تبليغات ساده و نسبتاً بي هدف هستند. اتفاقي كه براي ديويد افتاد! دوستش مايا لطف بزرگي در حقش كرد.
 
"اخيراً اتفاقات بزرگ و عجيبي ميفتد. مثلاً در ماه گذشته، سوابق سه نفر آدم مهم را پاك كرديم، هر سه نفر سناتور بودند! فكر ميكني چرا گوگل اين همه بزرگ و پولدار شده است؟! نميدانم پليس كي متوجه خواهد شد، ولي اگر متوجه شود كه ما چنين كاري ميكنيم فاجعه خواهد شد!”
مايا اين را گفت و از ديويد خداحافظي كرد…

 

تمامی حقوق این سایت متعلق به واحد آموزش اداره کل حراست دانشگاه اصفهان می باشد